جمعه‌ی شماره‌ی ۵۰  /  تشکر و عذرخواهی

سلام و ادب و غصه

ز فروغ آفتابم نبود خبر که بی تو

چو دو زلف توست یکسان، شب و روزم از سیاهی

تو به سهو گاه گاهی نگهت فتاده بر من

من ساده‌لوح با خود، گله‌سنج کم‌نگاهی

هفته‌هایی که جمعه نویسی را آغاز کردم به پنجاه رسید. چه زود و چه سخت.😭😭

اولا اینکه تشکر می‌کنم ای سحاب رحمت و ای خورشید مهر و محبت و ای دریای جان، که من غافل بدردنخور این اندازه زنده ماندم که با ذات مقدس شما حرف بزنم و زندگی و حیات و ممات همه‌ی هستی به دست مقتدر شماست ای جانشین خدا.💝🌸

ثانیا اینکه عذرخواهی می‌کنم که این ۵۰ هفته که تقریبا معادل یکسال است، به دوران هجران و غیبت شما اضافه شد و من شخصا هیچ غلطی نکردم. لااقل از حیث شخصی، بایستی حالم غیر از این بود که بود و هست. شرمنده.😔🥺

سوم اینکه سکان و لنگر کشتی زندگی من در دست شماست. هر طور صلاح می دانید من غافل بد نافرمان را مدیریت فرمایید.🥹🤲

مخلص و ارادتمند🙏🙏🙏

...

تا دل تو...

شد ز غمت خانهٔ سودا دلم

در طلبت رفت به هر جا دلم

در طلب زُهره‌رخ‌ِ ماه‌رو

می‌نگرد جانب بالا دلم

فرش غمش گشتم و آخر ز بخت

رفت بر این سقف مصفا دلم

آه که امروز دلم را چه شد

دوش چه گفته است کسی با دلم؟ ...

از دل تو در دل من نکته‌هاست

وه چه ره است از دل تو تا دلم

گر نکنی بر دل من رحمتی

وای دلم وای دلم وا دلم

یادش به خیر

تقریبا چهل روز گذشت از آن خواب خوش. شما بهتر از بنده حکایت را می‌دانید. وضو گرفتم که مثلا در سرداب مقدسی که همیشه تداعی‌گر آغاز غم غربت و غیبت شماست، نماز شب بخوانم. حس نماز نبود! روی به محراب نهادن چه سود؟ آل یاسین خواندم و رفتم آن قسمت شبستان‌مانند پشت ضریح مقدس پدربزرگ و پدر و عمه و عمو و مادرتان آقا. خواستم نماز بخوانم در آن نیمه‌ی شب. دیدم عجب جای خنکی است و خواب واقعا لذتبخش است. نماز بالکل فراموشم شد و حدود یک ساعت خوابیدم و از خوش‌ترین خوابیدن های زندگی‌ام بود. اگر چه این خواب خرس آلود من، شاید اوج عبادتم باشد و الا خم و راست شدن به عنوان نماز چه سودی برای خدا و شما دارد؟ غرض اینکه الان که چند ساعت است چشم‌درد دارم، یاد آن خوابیدن-و نه خواب دیدن- افتادم و کیفم کوک شد و غصه‌ام تازه.

ای نسیم صبح بگذر بر شبستانی که گشت

آفتاب از نور شمع آن شبستان مقتبس

با مه من گو فلان گفت: از غمت بر آسمان

می‌رسد فریاد من، ای مه به فریادم برس!

اسارت ابدی شیرین

گرفتم خود که بگریزم ز دام زلف دل گیرت

ز تیر غمزه‌ی مستت حذرکردن توان؟ نتوان

جمعه‌ی ۴۹  /  دلال دلاّلانه

غلط است این که گویند که: به دل راه است دل را

دل من ز غصه خون شد، دل تو خبر ندارد

بابی انت و امی

جمعه‌ی ۴۸ / عصر دوری و سیاهی و تباهی

جنگ ایران، شهادت ملت شیعه، به سوگ نشستن پدران و مادران در غم عزیزان خود، گرانی، گرما، گرفتاری‌های حزب‌الله و شیعیان لبنان و هزار و یک رقم مصیبت و اتفاق دیگر، دمار از روزگار طاقت انسان در می‌آورد

اما از همه:

سخت‌تر،

تحمل‌نکردنی‌تر،

طاقت‌کش‌تر،

اعصاب‌خراب‌کن‌تر،

ناراحت‌کننده‌تر

و مصیبت‌بارتر

این «قصه‌ی پرغصه‌ی طولانی‌تر شدن عصر غیبت شما» است

ای مولای کائنات

ای غریب‌ترین غریب عالم

ای صاحب زمین و زمان

و ای پسر تنهای فاطمه......

روز ما بی تو سیاه است، بیا

حال ما بی تو تباه است، بیا

مرگ خواب!

مرا خیال تو شب‌ها به خواب نگذارد!

جمعه‌ی ۴۷/ ای نور هستی‌بخش عالم

اَلسَّلاَمُ عَلَی‌ اَلنُّورِ اَلَّذِي أَرَادَ أَهْلُ اَلْكُفْرِ إِطْفَاءَهُ،

فَأَبَی‌ اَللهُ إِلاّٰ أَنْ يُتِمَّ نُورَهُ بِكُرْهِهِمْ،

وَ أَمَدَّهُ بِالْحَيَاةِ حَتَّی‌ يُظْهِرَ عَلَی‌ يَدِهِ اَلْحَقَّ بِرَغْمِهِمْ.

أَشْهَدُ أَنَّ اَللهَ اصْطَفَاكَ صَغِيراً

وَ أَكْمَلَ لَكَ عُلُومَهُ كَبِيراً،

وَ أَنَّكَ حَيٌّ لاَ تَمُوتُ حَتَّی‌ تُبْطِلَ اَلْجِبْتَ وَ اَلطَّاغُوتَ.

ابزار حدیث