یادش به خیر
تقریبا چهل روز گذشت از آن خواب خوش. شما بهتر از بنده حکایت را میدانید. وضو گرفتم که مثلا در سرداب مقدسی که همیشه تداعیگر آغاز غم غربت و غیبت شماست، نماز شب بخوانم. حس نماز نبود! روی به محراب نهادن چه سود؟ آل یاسین خواندم و رفتم آن قسمت شبستانمانند پشت ضریح مقدس پدربزرگ و پدر و عمه و عمو و مادرتان آقا. خواستم نماز بخوانم در آن نیمهی شب. دیدم عجب جای خنکی است و خواب واقعا لذتبخش است. نماز بالکل فراموشم شد و حدود یک ساعت خوابیدم و از خوشترین خوابیدن های زندگیام بود. اگر چه این خواب خرس آلود من، شاید اوج عبادتم باشد و الا خم و راست شدن به عنوان نماز چه سودی برای خدا و شما دارد؟ غرض اینکه الان که چند ساعت است چشمدرد دارم، یاد آن خوابیدن-و نه خواب دیدن- افتادم و کیفم کوک شد و غصهام تازه.
ای نسیم صبح بگذر بر شبستانی که گشت
آفتاب از نور شمع آن شبستان مقتبس
با مه من گو فلان گفت: از غمت بر آسمان
میرسد فریاد من، ای مه به فریادم برس!