ز شرح شوق دیدارت، مقصر شد زبان من
قلم را بر تراشیدم که گوید حال مشتاقی

من از شوق تو چون پروانه می‌سوزم چرا یک شب
دلت بر من نمی‌سوزد، نه آخر شمع عشاقی؟

تو داری طاق ابرویی که جفتش نیست در عالم
تویی آنکس که در عالم، به جفت ابروان طاقی

نکو رویی و بدخویی، رفیقانند و من باری
تو را چندانکه می‌بینم، سراپا حسن اخلاقی